اول که تز را تحویل دادم، بنگ بودم، کرخت بودم از خستگی زیاد از شب نخوابیدنها و استرسهای زیادی که این چند سال کشده بودم و این اواخر شدت و حدتش به قدری زیاد بود که از من آدمی دیگر ساخته بود و تواناییهایم را که این چند سال از چشمم دور مانده بودند به رخم میکشید. اولش دلم میخواست به همان گونه مفید بودن ادامه بدهم ولی دلخوشی نداشتم…حتا فکر امتحان شفاهی هم در من اشتیاقی ایجاد نکرد و نمیکند…از آن گذشته این چند ماه آخر که من تصمیم گرفتهام درس را جدی تر بگیرم مدام از آسمان و زمین خواستگارهای تلفنی و درخواست دوستیهای خارجکی میبارد که گاه لبخندی بر لبانم مینشند و بیشتر دادم را در میآورد… اوائل خیال میکردم که خدای امتحان و خدای در خواست پارتنر یکیست!!!! باور کنید!
این چند ماه به اندازه چند سال من حق انتخاب داشتم…از سفر به گرنوبل که یک پسری گیر داده بود که برویم به کوه و دشت عکاسی کنیم شاید همدیگر را بهتر شناختیم یا درس خواندنم در کتابخانه دانشکده و پیدا شدن سر و کله یک دانشجوی فسقلی و اینکه چرا دیگر نمیائ؟ من تنهایم هیچ کس آنجا نیست و اخمها و فرارهای من از نگاههایش تا همین ماه پیش که دوست صمیمی چندین و چند سالهام با چندین و چند ایمیل از من خواست که شمارهام را بدهد به آقائی که در آلمان زندگی میکند. در ابتدا اصلا نمیخواستم درگیر این موضوع شوم ولی به این نتیجه رسیدم که اگر قبول نکنم و ابراز تمایل به آشنایی با این آقا که ظاهراً در همین کشور (کدام شهر نمیدانم؟) زندگی میکند را رد کنم فکرهای دیگری از پیاش میآید که خوب قبول کردم…چند روزی (شبی) وقتی خانه میرسیدم تلفنهای بدون شمارهیی داشتم که پیغامی هم نداشت و خوب خدا رو شکر تمام شد…در همان حین یک شب یکی از بچههای دکتری اینجا در یک فروشگاه ما را دید و آنچه ما کردیم که برود پی زندگیاش و بگذارد راحت خریدمان را بکنیم به گوشش نرفت در نهایت تا نزدیکی خانه آمد و در خواست داد که شبی شام با هم بیرون برویم، ما هم وعده سر خرمن دادیم. از آن شب، هر روز به بهانهیی در دفتر ما میخواهد مشکلات ما را حل کند!!! خوب من تا به حال چنین کیس سریشی در زندگیام نداشتهام!!!! آن هم از نوع آلمانی! فکر کنم خودش هم فهمید که وعده سر خرمن بوده…
این اواخر، دو هفته یی هست که یک ایرانی برای مصاحبه و پذیرش در دوره دکتری به اینجا آماده پسر خوبی است شهرستانی است و صداقت و بی ریایی را کم و بیش در رفتارش میشود دید. با هوش است، تا حدی که از من خواستند که مخش را بزنم اینجا بماند!!!! به همین دلیل به او گفتم که انتخاب موضوع و محل ادامه تحصیل از مهمترین تصمیمهای زندگیاش است و خیلی حساب شده تصمیم بگیرد! او هم تصمیم گرفت که مورد دیگری را که آن را هم پذیرفته شده بود و خوب از اینجا بهتر بود انتخاب کند. اوائل در خرید و نشان دادن راه و چاه خیلی سراغ من را میگرفت و چون گوش شنوای خوبی دارد من به او عادت کرده ام، او هم فردا بر میگردد ایران تا مقدمات سفر دوبارهاش را آماده کند. دیگر تصمیم گرفتهام به جای امتحان و تمرکز بر درس در این ۲-۳ هفته باقی مانده به پیدا کردن پارتنر تمرکز کنم شاید شرایطی فراهم شد و کمی به درس و کار نیمه کارهام رسیدم…




