خواب!

خواب دیدم که چهار نفر رفتند در یک رودی، آب آنها را برد و من فقط دست یکی‌ را گرفتم از آب بیرون اوردم…دنبال بقیه بودم که به فکرم رسید باید آب درون ریه این یکی‌ را خالی‌ کنم، برش گردوندم که با دست بزنم پشتش، وقتی‌ آب‌هایی‌ که خورده بود را برگردوند تبدیل به یک ماهی‌ درشت شد من هم برای اینکه نمیره  انداختمش توی یک آب راهی‌ که از کنار رودخونه میگذشت…بعد دوباره قلاب انداختم توی آب برای گرفتن ماهی‌ (هیچ ماهی‌ در آب نبود)! یک مار قلّاب من را گرفت، مار آبی کوچیک بود که داشت میومد بالا تر، می‌خواستم بکشمش، هی‌ بزرگ شد، رنگ مار کبری، زرد و طلایی  شد …من هم رفتم کفشم را پوشیدم و با پا کوبیدم روی سرش، صدای خورد شدن استخواناش میومد… به نظر اومد مرده ! اومدم سرش را بگیرم گردنش را گرفتم و یکی‌ از دندونهاش را فرو کرد بالای شصت دستم، دو بار…دردم نیومد، به نظر اومد دستکش پوشیدم اما دستم زخم شدهٔ بود، مار عصبانی بود صدای عجیبی‌ میکرد، بالاخره سرش را گرفتم و لهش کردم، مرد.

یعنی‌ چی‌ شده؟ من از این خواب‌های اینجوریم میترسم، تعبیر میشن…

نوشته‌ی بعدی

می‌خواهم  در رویاهایم زندگی‌  کنم. جایی‌ که همه دوستت دارند، مادر ها مطمئن  هستند که تو به همه آرزوهایت رسیده ای و هیچ آه و دعایی که مملو از عشق مادرانست دلت را نمی‌‌لرزاند!  جایی‌ که هر وقت زنگ زدی همه چیز واقعا آرام باشد، تسبیحی به دست و نگران آینده نباشد.

ای کاش دوباره کودک می‌‌شدم که حتی از جنگ، و موشک بارانش فقط خاطرات خوش با هم بودنش برایم می‌‌ماند … دوست دارم یاد بگیرم، عاشق بشوم، فراموش کنم، ببخشم و مثل یک ابر بهاری ببارم و بروم.

نمیدانم از چه  بنویسم!  نمیدانم چرا دوست ندارم یا به نظرم اصلا ارزش ندارد  بیام بگویم

  • دیروز رفتم سوار کاری ولی‌ وقتی‌ رسیدم یکی‌ قبل از من با اسب رفته بود بیرون! زنگ زدم به صاحب اسب و جریان را گفتم. این نمی‌شه که هر  کی‌ هر وقت خواست بیاد سوار بشه!
  • برگشتنه از خیابون سریع رد شدم که به ترم برسم اون هم دم ایستگاه یواشش کرد ولی‌ من میدویدم تا به درش رسیدم و اون بدون اینکه بایسته گازش را گرفت و رفت!
  • وقتی‌ برگشتم، یک نفری که چند روزی هست در دانشگاه می‌بینمش، یک دختر ایرانی‌ که یکی‌ دو سال از من کوچیکتره و همسرش دکترای مکانیک داره!  و دوست این فامیلمون ه که اومده دانشگاه ما فوق بخونه بهم مسیج زده بود که میتونه به من زنگ بزنه یا نه!؟ من هم باهاش تماس گرفتم، گفت اشتباهی مسیج را به دلیل تشابه اسمی به من فرستاده و البته بعدا متوجه شده و براش مهم نبوده فقط براش مهم بود که ازم بپرسه که آیا مهمونی بودم که صدای مسیج‌ش را نشنیدم؟
  •  دوستی‌  به ظاهر صمیمی‌ دیشب دوباره یک ایمیل چند صفحه‌ای نوشته بود طبق معمول از برنامه‌های چند روز،  ماه  و سال آینده‌اش که در چه تاریخی قراره چه اتفاق اعجاب انگیزی در زندگیش رخ بده. ازت انتظار دوستی‌ داره، اما تا الان هر وقت ازش کاری خواستی‌ گفته انجام میدم و لحظه آخر منصرف شده!  یعنی‌ دستت توی حنا! آخرین باری که یادم میاد یک کاری برام انجام داد اینکه طبق  پیشنهاد خودش از دفاع دکترای من عکس گرفت ولی‌ یکیش سر نداشت! حتا یکیش واضح نبود! و من هنوز نتونستم بهش بگم امیدوارم از هر دستی‌ میدی دو دستی‌ پس بگیری!

عکسهای…

قرار بود عکسای `Joy` باشه، نه اینکه نباشه فقط نیمرخش هست :D   (عکس تمام قد ازش نداشتم:))) این عکسها همه از رو اسب گرفته شدند*…

‘Winter’

‘Summer’

*****

.

.

*قدیما از روی اسب تیراندازی میکردند حالا عکس میگیرند:)…

یکی‌ به داد من برسه!

آای مردم بیائید، کجایید که من را بردند، کشتند، دیوانه شدم از دست این همکار روس…بابا این چمپتِ کت و کله دست از سر کچل ما بر نمی‌داره…نمی‌دونم چی‌ از جون من  می‌خواد…دفتر کار این آقا سه‌ تا در داره…یکی‌ به دفتر کار من، یکی‌ به بالکن و دیگر به کریدوری که از کنار اتاق کار من می‌گذره…اوایل میومد کارهاش را وسط  دفتر من انجام میداد…نمیدونم! اینستال و ریبوت کردن کامپیوتر‌های جدیدش را…یک مدت بعد هر چی از اتاق کار  من رد شد در را میکوبید به هم! چند وقت بعد کلا نظرش عوض شد و تصمیم گرفت از در توی کریدور رفت و آمد کنه و دیگه از وسط اتاق من برای رسیدن به بیرون رژه نره…حالا این آخرین بار رفته آسمون ریسمون به هم بافته که من را از دفتر کارم بیرون کنه…ولی‌ من نمی‌خوام برم، جام را خیلی‌ دوست دارم و این کمال نامردی ه…اینقدر عصر تا حالا حرص خوردم، عصبانی شدم، از این همه پستیش گریه کردم…داد زدم…آخه نمیدونم چیکارش کنم…حرف بردن آوردنش هم که کلا به سرعت برق ه…نمیدونم چیکارش کنم…من نمی‌خوام از جام تکون بخورم خدا یا به کی‌ بگم:((((( آرامش را ازم سلب کرده…

به یاد بچگی ها

گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
یه توپ داره قلش میده
می گیره و باز ولش میده
گربه لیلی باهوشه
اما زیاد بازیگوشه
یه توپ داره رنگ ووارنگ
میزنه به شیشه دنگ و دنگ
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
شبها همیشه وقت خواب
میره می خوابه تو رختخواب
گربه پوری شیطونه
هی میره بیرون از خونه
شبها کنار حوض میره
میشینه و ماهی میگیره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
منظم و مرتبه
مثل خودم مودبه
گربه مصطفی بلاست
بهانه گیر و بد اداست
راه میره و غر می زنه
میخوره و نق می کنه

گربه من نازنازیه

همش به فکر بازیه
ساکت و آروم می شینه
فیلمهای کارتون می بینه
گربه مهدی تنبله
تنبل دست اوله
مشغول خواب و خور خوره
از جا تکون نمی خوره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
آسه میاد ، آسه می ره
جوجه ها رو نمی گیره
گربه مهری ناقلاست
دشمن مرغ و جوجه هاست
مرغه میگه قدقدقدا
وایسا عقب جلو نیا
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
به چیزی دست نمی زنه
نمیندازه نمیشکنه
گربه اکبر فضوله
به بازیگوشی مشغوله
هر چیزی که هر جا باشه
یا میریزه یا می پاشه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه همبازی داره
دوستهای نازنازی داره
گربه هادی پرخوره
چاق و درشت و قلدره
پنجولاشو وا می کنه
با همه دعوا می کنه
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه گربه قشنگ
ریز و درشت و رنگارنگ
گربه من قشنگ تره
از همشون زرنگ تره
نه شیطونه ، نه قلدره
نه تنبله ، نه پرخوره
میون همه گربه ها
از همشون خوبتره

اگه من یک دوبلر بودم، قادر به تموم کردن دوبله خیلی‌ از فیلم‌ها نبودم.

 

پینوشت بیربط: الان سه‌ ماهی‌ هست که میخوام ۵ کیلو کم کنم و نمی‌شه…

عصر یکشنبه

دیروز با هر زور و ضربی بود، بعد از یک عالمه کلنجار با خودم با ساک و وسایل سوار کاری به سمت “جوی” حرکت کردم. دیر وقت بود و از صبح بارون باریده بود، هرچند  برای سوار کاری روز خوبی‌ نبود ولی‌ نوبت من بود که برم سر به اسب بزنم و ببرمش بیرون، حالا یا سواره یا پیاده. وقتی‌ رسیدم بارون بند اومده بود و در آخرین لحظات حضور خورشید در آسمون، رنگین کمان خیلی‌ قشنگی‌ پدیدار شد…غروب خوشگلی‌ بود، نارنجی با یک عالمه ابر تیکه تیکه. ولی‌ تا من اسب را قشو کنم و زین بذارم، سوار شم تاریک میشد.  دل‌ به دریا زدم و با اینکه درختا توی شب ترسناک  میشن ولی‌ با “جوی” راهی‌ مزرعه شدیم…هیچ چراغی نبود، آفتاب  غروب کرده بود و  آسمان خاکستری تیره بود. با حرکت گوش‌های اسب  مضطرب میشدم ولی‌ نه!  نباید ترسم را بهش منتقل می‌کردم، پس شروع کردم به آواز خوندن. جالب اینجاست که هروقت باهاش حرف میزنم بسته به لحن صدا آروم میگیره، میترسه و فرمان میبره.

بالاخره بعد از ۲۰ دقیقه برگشتیم اصطبل. از موهای من آب میچکید، چون بعضی‌ از شاخه‌های درختا تا توی مسیر کشیده شده و به اندازه یک پیاله آب داشتند. نوازش و بستن درها  و پروژه بعدی من شروع شد.

میخواستم برم آخرین سری گردو را از درختی که در همون نزدیکی‌ پیدا کردم بچینم…درخت بزرگ، مهربون و تنها با یک عالمه گردو.  تو همون تارکی، ساکم را پر از گردو سبز کردم و بعد هم به سمت خونه. راه با فکر خورشت بادمجونی که ظهر پخته بودم سر شد… بعد از ظهر خوبی‌ بود.

عکسای “جوی” را به زودی در این مکان می‌بینید!

پلیر

قدیما، همون وقتا که بچه بودم…هر وقت یک فیلمی میدیدم، خودم را جای شخصیت خوب، عجیب غریب و خارق العاده داستان می‌‌دیدم. اما حالا همش فکر می‌کنم من دلم میخواد جای کدومشون باشم ؟ تازه اگه ناخود آگاه جای آدم بد یا گناه کار یا خشن داستان نرفته باشم…

آگهی!

به پنج شش  تا دوست خوب، با وفا و خیر خواه که راست گو،  موفق و خوش گذرون هم باشند نیازمندیم.  من هم تموم سعیم را می‌کنم که چنین آدمی‌ باشم که گفتم…