نگاشته شده توسط: maahoor | نوامبر 19, 2009

ماه مرگی

اول که تز را تحویل دادم، بنگ بودم، کرخت بودم از خستگی‌ زیاد از شب نخوابیدن‌ها و استرس‌های زیادی که این چند سال کشده بودم و این اواخر شدت و حدتش به قدری زیاد بود که از من آدمی‌ دیگر ساخته بود و توانایی‌هایم را که این چند سال از چشمم دور مانده بودند به رخم میکشید. اولش دلم می‌خواست به همان گونه مفید بودن ادامه بدهم ولی‌ دلخوشی نداشتم…حتا فکر امتحان شفاهی‌ هم در من اشتیاقی ایجاد نکرد و نمیکند…از آن گذشته این چند ماه آخر که من تصمیم گرفته‌ام درس را جدی تر بگیرم مدام از آسمان و زمین خواستگار‌های تلفنی و درخواست دوستی‌‌های خارجکی میبارد که گاه لبخندی بر لبانم مینشند و بیشتر دادم را در می‌‌آورد… اوائل خیال می‌کردم که خدای امتحان و خدای در خواست پارتنر یکیست!!!! باور کنید!

این چند ماه به اندازه چند سال من حق انتخاب داشتم…از سفر به گرنوبل که یک پسری گیر داده بود که برویم به کوه و دشت عکاسی‌ کنیم شاید هم‌دیگر را بهتر شناختیم یا درس خواندنم در کتاب‌خانه دانشکده و پیدا شدن سر و کله یک دانشجوی فسقلی و اینکه چرا دیگر نمیائ؟ من تنهایم هیچ کس آنجا نیست و اخمها و فرار‌های من از نگاه‌هایش تا همین ماه پیش که دوست صمیمی‌ چندین و چند ساله‌ام با چندین و چند ایمیل از من خواست که شماره‌ام را بدهد به آقائی که در آلمان زندگی میکند. در ابتدا اصلا نمیخواستم درگیر این موضوع شوم ولی‌ به این نتیجه رسیدم که اگر قبول نکنم و ابراز تمایل به آشنایی با این آقا که ظاهراً در همین کشور (کدام شهر نمیدانم؟) زندگی‌ می‌کند را رد کنم فکر‌های دیگری از پی‌اش می‌‌آید که خوب قبول کردم…چند روزی (شبی) وقتی‌ خانه می‌رسیدم تلفن‌های بدون شماره‌یی داشتم که پیغامی هم نداشت و خوب خدا رو شکر تمام شد…در همان حین یک شب یکی‌ از بچه‌های دکتری اینجا در یک فروشگاه ما را دید و آنچه ما کردیم که برود پی زندگی‌اش و بگذارد راحت خریدمان را بکنیم به گوشش نرفت در نهایت تا نزدیکی‌ خانه آمد و در خواست داد که شبی شام با هم بیرون برویم، ما هم وعده سر خرمن دادیم. از آن شب، هر روز به بهانه‌یی در دفتر ما میخواهد مشکلات ما را حل کند!!! خوب من تا به حال چنین کیس سریشی در زندگی‌ام نداشته‌ام!!!! آن هم از نوع آلمانی‌! فکر کنم خودش هم فهمید که وعده سر خرمن بوده…

این اواخر، دو هفته یی هست که یک ایرانی‌ برای مصاحبه و پذیرش در دوره دکتری به اینجا آماده پسر خوبی‌ است شهرستانی است و صداقت و بی‌ ریایی را کم و بیش در رفتارش میشود دید. با هوش است، تا حدی که از من خواستند که مخش را بزنم اینجا بماند!!!! به همین دلیل به او گفتم که انتخاب موضوع و محل ادامه تحصیل از مهم‌ترین تصمیم‌های زندگی‌اش است و خیلی‌ حساب شده تصمیم بگیرد!  او هم تصمیم گرفت که مورد دیگری را که آن را هم پذیرفته شده بود و خوب از اینجا بهتر بود انتخاب کند. اوائل در خرید و نشان دادن راه و چاه خیلی‌ سراغ من را میگرفت و چون گوش شنوای خوبی‌ دارد من به او عادت کرده ام، او هم فردا بر میگردد ایران تا مقدمات سفر دوباره‌اش را‌ آماده کند.  دیگر تصمیم گرفته‌ام به جای امتحان و تمرکز بر درس در این ۲-۳ هفته باقی‌ مانده به پیدا کردن پارتنر تمرکز کنم شاید شرایطی فراهم شد و کمی‌ به درس و کار نیمه کاره‌ام رسیدم…

نگاشته شده توسط: maahoor | نوامبر 13, 2009

جاذبه!

.Gravity is not responsible for people falling in LOVE

Albert Einstein
نگاشته شده توسط: maahoor | نوامبر 12, 2009

?

وای به حال نسلی کنند که این همکلاسی‌ها و هم ورودی‌های من استادان دانشگاهشان باشند…آنها که اساتید ما بودند همه فارغ التحصیلان بهترین دانشگاه‌های دنیا بودند، دنیا دیده بودند و دید گاهشان نسبت به زن کم و بیش مذهبی است، مانده‌اند و کم و بیش هم فسیل شده‌اند. ۳۰-۴۰%‌شان هم جز روشنفکرانی بوده‌اند که با تصمیم خودشان یا از بد روزگار در آن دانشگاه گیر افتاده‌اند و چقدر همین تعداد کم در رشد فکری دانشجویان تاثیر گذر بوده‌اند و هستند. ولی‌ این همکلاسی‌ها و هم دوره‌ای‌هایی‌ که من میبینم، انهایی که تمایل به تدریس، بخصوص در دانشگاه صنعتی اصفهان دارند (نمیدانم تبش از کجا بالا گرفته) به شدت سنتی‌ هستند (نه مذهبی‌) با دیدی محدود به زن که مربوط به گذاران نوجوانی در دهه ۶۰ می‌باشد. اکثرا هم ادعای علم و دانش و مردانگی نادیده گرفته‌شان (در مقابل زنانگی) سر به فلک میزند…تا مهربانی و لبخند میزنی با تو هستند خوش میگذرانند و هستند و حتا تا جایی‌ پیش میروند که اعتقاداتشان دستمال دستشان میشود ولی‌ اگر همین زن کمی‌ سرکش باشد و بخواهد که خودش باشد نه آنچه که آنها پس از سالها مسخره بازی در خوابگاه‌ها و  در حالت بهتر خواندن کتاب‌ها شناخته اند آن موقع است که یادشان میاید که مردند! اگر این آقایون روزی همکاران من در دانشگاهی در ایران باشند باور نمیکنم که آبمان در یک جوی برود…البته اگر از هفت خوان آقایون مذهبی‌ دانشگاه بگذرم تا به عنوان استاد پذیرفته شوم!

نگاشته شده توسط: maahoor | نوامبر 9, 2009

چشمه و سنگ

یادش به خیر دبستان که بودیم همش برای کارت آفرین یا مثبت یا به هر دلیلی‌ شعر‌های کتاب فارسی‌ را باید حفظ میکردیم. اون موقع من که جونم در میومد یا بیت بیتش را به حافظه بسپارم. اما چه کار خوبی بود چه شعر‌های با محتوایی بودند و چقدر در زندگی‌ من تاثیر داشتند.

این شعر چشمه و سنگ از ملك الشعراي بهار:

جدا شد یکی‌ چشمه از کوهسار              به ره گشت ناگه به سنگی‌ دچار

به نرمی چنین گفت با سنگ سخت          کرم کرده راهی‌ ده ‌ای نیک بخت

گران سنگ تیره دل‌ سخت سر                زدش سیلی‌ و گفت دور‌ای پسر

نجنبیدم از سیل زور آزمای                 که‌ای تو که پیش تو جنبم ز پای

نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد                به کندن در افتاد و ابرام کرد

بسی‌ کند و کاوید و کوشش نمود             کز آن‌ سنگ خارا رهی ‌ برگشود

ز کوشش به هر چیز خواهی‌ رسید          به هر چیز خواهی کماهی رسید

گرت پایداریست در کار ها                    شود سهل پیش تو دشوارها

تا مدت زیادی شعار من در زندگی‌ بود. یک درس فارسی‌ هم بود که پیامش همیشه تو گوشم بود: تیتر درس این بود ` چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم.`نمی‌دونم، هنوز هم تو کتاب‌های فارسی‌ دبستان اثری از این شعر‌ها پیدا میشه؟ آیا هنوز هم بچه‌ها از کتاب‌هاشون درس زندگی‌ میگیرن؟

نگاشته شده توسط: maahoor | نوامبر 5, 2009

نرسیده به پایان…

در آلمان امتحان نهای برای یک دانشجوی دکتری فقط تابع قوانین دانشکده مورد نظر است (نه دانشگاه)، و هر دانشکده‌ای در دانشگاه برای امتحان دکتری قانون خاص خودش را دارد. در دانشکده ما، کلا ۵ ممتحن برای یک امتحان تعیین میشوند: ۲ نفر رساله را میخوانند و تا یک مدت معلومی باید  یک گزارش همراه با رایشان تحویل  دایره امتحانات دهنند در آن صورت شخص مجاز به امتحان شفاهی‌ می‌باشد که شامل سه تا ۲۰ دقیقه دفاع یا سخنرانی‌ از ۳ تا موضوع از سه مجموعه مختلف است که ۳ نفر ممتحن که ۲ نفرشان میتوانند تکراری باشند مسول امتحان از این سه موضوع خاص هستند. کلا استرس بعد از تحویل رساله تا امتحان نهایی خفقان آور است!

خدمت دوستان گلم که این چند وقت اخیر موقع پذیرفته شدن پروپزالی که برای فوق دکتری نوشته بودم بهم تبریک گفتند و مایه دلگرمی من بودند چه اونهایی که هر چی‌ این چند روز اخر غر زدم بهم دلداری و روحیه دادند و چه اونهای که خاموش بودند عرض کنم که دیروز بالاخره سه نسخه‌ از رساله صحافی شده و شیرازه خرده را تحویل دایره امتحانات دادم.

روز قبلش برای دو ممتحن رساله (یکی‌ از آنها استاد رهنمای خودم می‌‌باشد) یک سمینار دادم (اجباری نیست) که مورد توجه خاص ممتحن مدعو قرار گرفت و بعد از تلاش‌های شبانه روزی لبخند را بر لبانم نشاند. وقتی‌ که سر سخنرانی ایستاده بودم بعد از ۴۰ ساعت بیداری فقط ۳ ساعت خوابیده بودم و  هر کلمه یا جمله یی که از دهانم خارج میشد با تاخیر چک میشد که آیا چه گفتم!؟ ولی‌ کم کم جلسه گرم شد و سؤال‌های آنها و جواب‌های من باعث جریان حس خوبی‌  در بین حضار شد. در آخر یک تجربه خوبی‌ کسب کردم که اگر یک لیتر آب در حین یک ساعت و نیم سخنرانی‌ بنوشم، در آخرین دقایق تمرکزم را باید بر نقاط دیگر بدنم بگذارم و مجبور میشوم بیشتر راه بروم و حتا آخرین سؤال را اصلا نشنوم که چه پرسیده شده و جواب هشل هفت بدهم!!!!!

.

.

بیربط با ربط: دیروز دوباره بعد از خواندن اخبار اشکام سرازیر شدند! (خیلی‌ دوستتون دارم و‌ همیشه احساس شرمندگی پیش خودم دارم از اینکه کار مفیدی از دستم بر نمیاد)
نگاشته شده توسط: maahoor | نوامبر 2, 2009

ثبت می‌کنیم..

تا همین لحظه که اینجا نشسته ام، ۳۶ ساعت است که فقط نیم ساعت خوابیده‌ام و تمام مدت کار کرده ام، آن هم بعد از یک هفته که به طور میانگین شبها ۴-۵ ساعت بیشتر نخوابیده‌ام آن هم با اضطراب. دیشب را در دانشکده ماندم تا صبح مگر رساله به پرینت نهایی برسد، ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهر بود که دیگر خسته شدم و تصمیم گرفتم هر چند هم اشتباه جزئی تایپی یا شماره‌ای دارد ولی‌ پرینتش  را تحویل بدهم که جلد شود ولی‌ همکارم فابیان آمد اتاقم و شروع کرد همه آن warning‌ها را یکی‌ یکی‌ پیگیری کرده و گفت تحویل در این حالت کار اشتباهیست و زحمتت تباه میشود…خلاصه ارور‌ها برطرف شده اند ولی‌ جمله به جمله رساله به نظرم بی‌ معنی‌ و مسخره می‌‌آید، فکر می‌کنم خیلی‌ پر مغز نیست و همین باعث می‌‌شود که تنم یخ کند..کار خوبی‌ شده, زحمت زیادی کشیده‌ام به بهای نه چندان کم ولی‌ دلم چر‌ک است…اصلا نمیدانم حتا باورم نمی‌شود این همه را من به انگلیسی نوشته ام!  با آن نگهبانی که سرش را تیغ میزند هم دوست شده‌ام و خلاصه با هم شیفت شب را کار می‌کنیم، چون پرینتر طبقه ما خراب شده و من مجبورم برای پرینت دو طبقه پایین تر بروم ولی‌ از یک ساعتی‌ به بعد در اتاق‌های تجهیزات قفل میشود و من فقط کلید همین طبقه خودمان را دارم و میروم سراغش تا در اطاق را برام باز کند…خلاصه فهمیدم هر کسی‌ که هیکل عضلانی دارد، سرش را تیغ میزند و رنگ آبی چشمانش در تضاد با  مشکی‌ لباسش خود نمای می‌کند خیلی‌ هم ترسناک نیست! در ضمن فهمیدم آدمی‌ زاد از آهن است… نمیدانم تا کی‌ اینگونه دوام می‌‌آورم…فعلا که خوابم نمی‌‌آید.

راستی‌ شما از زنان فرعون خوشتان می‌‌آید؟ تصمیم گرفته‌ام بعد از اتمام درسم تغییر جنسیت بدهم، آخر مرد کچل کوتاه مقبول تر است!(از آن جهت)

* کوته برای یک مرد

 

 

نگاشته شده توسط: maahoor | اکتبر 31, 2009

گرنوبل (۲)

BILD1382
بالاخره رسیدیم به هتلی که workshopتوش بر گزار میشد، ما اولین ماشینی بودیم که رسید یواش یواش بقیه هم رسیدن بعضی‌‌ها هم که ساکن خود گرنوبل بودند زوتر اومده بودند و کمی‌ اون اطراف گشت‌هاشون را زده بودند.

دم در ورودی پذیرائ مفصلی ازمون شد:
BILD1374

هر کی‌ هر چی‌ می‌خواست براش سرو میکردند:
BILD1384

BILD1383

از بین کسانی‌ که مسول برگزاری چنین workshop‌هایی‌ هستند یک خانومی هست به نام بیریگیت که من خیلی‌ دوسش دارم، یک کوهنور واقعی‌ ه، ‌ سال قبل که مدرسه در اشتراسبورگ برگزار شد، گفتند از کوه پرت شده پایین و چون هفته قبلش ارنج دستش شکسته بوده با اون دستش مراقب آارنج شکسته بوده، پایین میرسه گوشش از سرش آویزون بوده که میبرنش بیمارستان و خلاصه نتونسته بود شرکت کنه. نکته جالب دیگه اینکه یکی‌ دیگه از هیأت برگزار کننده این مدرسه‌ها یک آقایی هست که از نظر عملی هم تا حدودی معروف ه و همچنین دنیا دیدست و در عین حال به کوه نوردی و مسافرت با موتور سیکلتش میشناسنش، این آقا جلو بیتیگیت که میرسه دیگه کاملا ساکت میشه و بی‌ ادعا:دی ( حس فمینیستی من الان دیگه داره ورجه وورجه میکنه)

BILD1334

ادامه دارد…

نگاشته شده توسط: maahoor | اکتبر 30, 2009

دوست دختر

در راه رستوران دانشگاه، اولین (با کسره ا) را میبینم:

من: سلام اولین خوبی‌؟

اولین: مرسی‌ تو چطوری؟

من: خوبم، تو چرا اینقدر لاغر شدی!؟

اولین: خوب دوست دختر جدید گرفتم کارم زیاد شده!!!!!

 

 

اولین یک دختر آلمانی‌ه که همیشه مشکی‌ می‌‌پوشه، خیلی‌ مهربون و در عین حال یک جورایی با مرام!

نگاشته شده توسط: maahoor | اکتبر 29, 2009

بیائید…

بیائید قبل از اینکه خودمان خودمان را از این کره خاکی بیرون باندازیم

* یاد بگیرم حریم شخصی یعنی‌ چه و به آن احترام بگذریم و فضولی و دخالت در زندگی مردم را کنار بگذاریم.

* یاد بگیریم که از یک هم وطن، یک همشهری، یک همکلاسی یک دوست کم توقع باشیم.

* یاد بگیریم که ما هر چند دوست داریم بهترین‌ها باشیم ولی‌ هیچ وقت کاملترین‌ها نیستم. این اولین شرط پذیرش هست.

* یاد بگیریم خدای بدی‌ها و خوبی‌‌ها یکیست پس یک شخص هم صفات خوب دارد هم صفات بد، او را همانگونه که هست بپذیریم.

* یاد بگیریم به  یکدیگر احترام بگذریم.

* یاد بگیریم که لباس پوشیدن و آرایش کردن مردم یک مساله شخصی‌ است و طرز لباس پوشیدن کسی‌ ابروی ما را نمیبرد، هر کس را در قبر خودش میگذارند.

* یاد بگیریم که روابط از ضوابط جداست و به آن احترام بگذریم.

* یاد بگیریم برای ارزشهای خودمان زندگی‌ کنیم نه براساس قضاوت مردم.

.

.

.

.

.

.

.
.
.
.
شان نوشتن این چند خط مطالبی‌ هست که چند وقت پیش به طور پراکنده تو بعضی‌ از وبلاگ‌ها خوندم همون روز‌ها هم نوشتمشون…


نگاشته شده توسط: maahoor | اکتبر 25, 2009

برای دل خودم

امروز از اون روزاست، همون روز‌های که خیلی‌ احساس تنهایی‌ میکنی‌ و با خودت فکر میکنی‌ مرد این بار سنگین نیست تن/دل مسکینم هر چند برگ‌های زرد و‌ قهوه یی پاییزی در راه جنگلی‌ دانشگاه با دستها‌شون نوازشت میکنند و تو سعی‌ میکنی‌ به زور هم شده بخندی،  تنت داغ تب و سرماخوردگی‌ هم شده افزون بر فشار و استرس این روزها و شب‌ها هم خواب را ازت گرفته. بالا خره میرسی‌ و میبینی‌ که کلید خونه، دفتر و ورودی دانشکده را خونه جا گذاشتی…این یعنی‌ همه برنامه امروز به …رفته… امروز سرویس به سمت دانشگاه و برگشت نیست پس باید پیاده برگردم، ۲۰ یورو باید به سرایدر بدهم  تا بیاد در خونم را باز کنه از طرفی‌ وسایلم تو دفترم مونده، رفتم نگهبان دانشگاه را پیدا کردم با تعهد یک کلیدی گرفتم و در جواب اینکه تا کی‌ میمونی خیلی‌ صادقانه گفتم که نمی‌دونم شاید تا صبح چون کلید خونه هم جا مونده .  حالا میترسم شب اینجا هم بمونم، همون ترس همیشگی‌ که وقتی‌ سر کار تنها میموندم از هر چی‌ نگهبان بود وحشت داشتم…فکر می‌کردم تنها کسی‌ هست که میدونی کی‌ رفته کی‌ مونده و همه سوراخ سنبه‌ها رو میدونه باز هم همون ترس مزخرف از زن بودن. و فردا آخرین مهلت  تحویل این کار لعنتی…‌…

کاش بعد از این همه بها و زحمت خوبیش به جا بمونه، کاشکی‌ ارزش داشته باشه، کاشکی

زیر نویس:

فکر می‌کنم  تاثیر این فیم‌های ترسناکی هست که دیده ام همگی‌ تو همین فضا‌ها ساخته شده با بازیگرهای خارجی‌ حالا این نگهبان‌ها رو که میبینم یکی‌ سرش رو تیغ انداخته اون یکی‌ یک هیکل داره آ این هوا با موهای بلند طلایی که دورش میریزه خوب آدم هر چی‌ فیلم دیده میاد جلو چشمش باور کن!

 

نکته ایمنی:

تحقیقات محلی اینجانب نشان میدهد که در اثر کم خوابی‌ برنامه تغذیه بدن به هم میریزد و فرد بیشتر از قبل احساس گرسنگی می‌کند، این در خواست غذا یا انرژی که از طرف مغز به دلیل کم توانی‌ صادر میشود را جدی نگیرید و حتا سعی‌ کنید کم حجم تر از روز‌های قبل میل کنید چون در این صورت کار قلب خسته تان را چند برابر کرده اید.

 

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته