به یاد بچگی ها

گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
یه توپ داره قلش میده
می گیره و باز ولش میده
گربه لیلی باهوشه
اما زیاد بازیگوشه
یه توپ داره رنگ ووارنگ
میزنه به شیشه دنگ و دنگ
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
شبها همیشه وقت خواب
میره می خوابه تو رختخواب
گربه پوری شیطونه
هی میره بیرون از خونه
شبها کنار حوض میره
میشینه و ماهی میگیره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
منظم و مرتبه
مثل خودم مودبه
گربه مصطفی بلاست
بهانه گیر و بد اداست
راه میره و غر می زنه
میخوره و نق می کنه

گربه من نازنازیه

همش به فکر بازیه
ساکت و آروم می شینه
فیلمهای کارتون می بینه
گربه مهدی تنبله
تنبل دست اوله
مشغول خواب و خور خوره
از جا تکون نمی خوره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
آسه میاد ، آسه می ره
جوجه ها رو نمی گیره
گربه مهری ناقلاست
دشمن مرغ و جوجه هاست
مرغه میگه قدقدقدا
وایسا عقب جلو نیا
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
به چیزی دست نمی زنه
نمیندازه نمیشکنه
گربه اکبر فضوله
به بازیگوشی مشغوله
هر چیزی که هر جا باشه
یا میریزه یا می پاشه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه همبازی داره
دوستهای نازنازی داره
گربه هادی پرخوره
چاق و درشت و قلدره
پنجولاشو وا می کنه
با همه دعوا می کنه
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه گربه قشنگ
ریز و درشت و رنگارنگ
گربه من قشنگ تره
از همشون زرنگ تره
نه شیطونه ، نه قلدره
نه تنبله ، نه پرخوره
میون همه گربه ها
از همشون خوبتره

اگه من یک دوبلر بودم، قادر به تموم کردن دوبله خیلی‌ از فیلم‌ها نبودم.

 

پینوشت بیربط: الان سه‌ ماهی‌ هست که میخوام ۵ کیلو کم کنم و نمی‌شه…

عصر یکشنبه

دیروز با هر زور و ضربی بود، بعد از یک عالمه کلنجار با خودم با ساک و وسایل سوار کاری به سمت «جوی» حرکت کردم. دیر وقت بود و از صبح بارون باریده بود، هرچند  برای سوار کاری روز خوبی‌ نبود ولی‌ نوبت من بود که برم سر به اسب بزنم و ببرمش بیرون، حالا یا سواره یا پیاده. وقتی‌ رسیدم بارون بند اومده بود و در آخرین لحظات حضور خورشید در آسمون، رنگین کمان خیلی‌ قشنگی‌ پدیدار شد…غروب خوشگلی‌ بود، نارنجی با یک عالمه ابر تیکه تیکه. ولی‌ تا من اسب را قشو کنم و زین بذارم، سوار شم تاریک میشد.  دل‌ به دریا زدم و با اینکه درختا توی شب ترسناک  میشن ولی‌ با «جوی» راهی‌ مزرعه شدیم…هیچ چراغی نبود، آفتاب  غروب کرده بود و  آسمان خاکستری تیره بود. با حرکت گوش‌های اسب  مضطرب میشدم ولی‌ نه!  نباید ترسم را بهش منتقل می‌کردم، پس شروع کردم به آواز خوندن. جالب اینجاست که هروقت باهاش حرف میزنم بسته به لحن صدا آروم میگیره، میترسه و فرمان میبره.

بالاخره بعد از ۲۰ دقیقه برگشتیم اصطبل. از موهای من آب میچکید، چون بعضی‌ از شاخه‌های درختا تا توی مسیر کشیده شده و به اندازه یک پیاله آب داشتند. نوازش و بستن درها  و پروژه بعدی من شروع شد.

میخواستم برم آخرین سری گردو را از درختی که در همون نزدیکی‌ پیدا کردم بچینم…درخت بزرگ، مهربون و تنها با یک عالمه گردو.  تو همون تارکی، ساکم را پر از گردو سبز کردم و بعد هم به سمت خونه. راه با فکر خورشت بادمجونی که ظهر پخته بودم سر شد… بعد از ظهر خوبی‌ بود.

عکسای «جوی» را به زودی در این مکان می‌بینید!