میخواهم در رویاهایم زندگی کنم. جایی که همه دوستت دارند، مادر ها مطمئن هستند که تو به همه آرزوهایت رسیده ای و هیچ آه و دعایی که مملو از عشق مادرانست دلت را نمیلرزاند! جایی که هر وقت زنگ زدی همه چیز واقعا آرام باشد، تسبیحی به دست و نگران آینده نباشد.
ای کاش دوباره کودک میشدم که حتی از جنگ، و موشک بارانش فقط خاطرات خوش با هم بودنش برایم میماند … دوست دارم یاد بگیرم، عاشق بشوم، فراموش کنم، ببخشم و مثل یک ابر بهاری ببارم و بروم.
نمیدانم از چه بنویسم! نمیدانم چرا دوست ندارم یا به نظرم اصلا ارزش ندارد بیام بگویم
- دیروز رفتم سوار کاری ولی وقتی رسیدم یکی قبل از من با اسب رفته بود بیرون! زنگ زدم به صاحب اسب و جریان را گفتم. این نمیشه که هر کی هر وقت خواست بیاد سوار بشه!
- برگشتنه از خیابون سریع رد شدم که به ترم برسم اون هم دم ایستگاه یواشش کرد ولی من میدویدم تا به درش رسیدم و اون بدون اینکه بایسته گازش را گرفت و رفت!
- وقتی برگشتم، یک نفری که چند روزی هست در دانشگاه میبینمش، یک دختر ایرانی که یکی دو سال از من کوچیکتره و همسرش دکترای مکانیک داره! و دوست این فامیلمون ه که اومده دانشگاه ما فوق بخونه بهم مسیج زده بود که میتونه به من زنگ بزنه یا نه!؟ من هم باهاش تماس گرفتم، گفت اشتباهی مسیج را به دلیل تشابه اسمی به من فرستاده و البته بعدا متوجه شده و براش مهم نبوده فقط براش مهم بود که ازم بپرسه که آیا مهمونی بودم که صدای مسیجش را نشنیدم؟
- دوستی به ظاهر صمیمی دیشب دوباره یک ایمیل چند صفحهای نوشته بود طبق معمول از برنامههای چند روز، ماه و سال آیندهاش که در چه تاریخی قراره چه اتفاق اعجاب انگیزی در زندگیش رخ بده. ازت انتظار دوستی داره، اما تا الان هر وقت ازش کاری خواستی گفته انجام میدم و لحظه آخر منصرف شده! یعنی دستت توی حنا! آخرین باری که یادم میاد یک کاری برام انجام داد اینکه طبق پیشنهاد خودش از دفاع دکترای من عکس گرفت ولی یکیش سر نداشت! حتا یکیش واضح نبود! و من هنوز نتونستم بهش بگم امیدوارم از هر دستی میدی دو دستی پس بگیری!