من و بابام خیلی‌ به هم شبیه هستیم

زنگ میزنم خونه… باز بابام را تنها گذاشتن رفتن بیرون و تنهاست…یک دل‌ سیر پشت سر مامان و بقیه حرف می‌زنیم آخر سر هم هی‌ قربون صدقه همشون میریم. بعد نوبت به توصیه‌های ایمنی راجع به چگونه خوب زیستن و زندگی کردن میرسه..اینکه چه چیز‌هایی‌ باید خورد و چه ورزش‌هایی‌ باید کرد و در نهایت با چونه خسته خدافظی‌ می‌کنیم…لامصب دل‌ نمی‌‌کنیم که…

همه بگید الهی آمین

من یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست میآرم.

من یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست میآرم.

من یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست میآرم.

من باید یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست بیارم.

من باید یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست بیارم.

من باید یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست بیارم.

من باید یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست بیارم.

من باید یک شغل خوب تمام وقت باب میلم با حقوق بالا، رئیس بسیار خوب و نزدیک همسرم به دست بیارم.

دارویِ خواب

هر وقت چشماتون را بستین و خوابتون نبرد  خیلی‌ جدی به این فکر کنید که اگه الان بلند شید باید چه کار‌هایی‌ انجام بدید…خودش خوابش  میبره…بخصوص اگه قرار باشه درس بخونید یا رویِ پروژه‌ای کار کنید

جای شما خالی‌

دلم برای نوشتن تنگ شده ولی‌ از وقتی‌ دیدم فیلتر شدم دیگه خوشم نیومد اینجا بنویسم… نوشتن راهی‌ هست که با شما ارتباط بر قرار کنم و بعضی‌ از کامنت‌ها را حتا هزار بر هم بخونم خسته نمیشم…دلم برای سبک سر، فیجیل بانو، سامان و خاتون، خیلی‌ تنگ شده و برای  فریبا،  دختر نارنج ترنج و مژی هم که به اینجا دسترسی‌ ندارند…یک وبلاگ هم توی بلگفا زدم که نشد المش کنی‌ از بس هر وقت رفتم سراغش یک مشکلی‌ داشت…اگه تونستین از اینجا رد بشید و بخونید، پیشنهاد بدین  من چه دومینی استفاده کنم که از ایران هم قابل خوندن باشه؟

چند وقتی‌ میشود که ازدواج کرده ام، زندگی‌ام شکل خاصی‌ گرفته از یک طرف یک سری هدفهای  نو وارد زندگیم شده و از طرف دیگر بعضی‌ از هدف‌ها کم رنگ شده اند…از دید مردم با شخصیت تر شده‌ام چون امسال عید سیلی از اس‌ام‌اس‌های تبریک سال نو بود که بعد از چندین سال دوری از آنها به موبایل من سرازیر شده بود و از آنجا که شماره موبایل همه آنها در موبایل من ذخیره نبود، اندکی‌ طول کشید تا ببینم کی‌ به کی‌ است. مادرم که قبلا هر وقت تلفنی صحبت میکردیم من را دعا میکرد از آن تاریخ به بعد هر وقت زنگ میزنم خدا را شکر می‌کند. خیلی‌ از جوانان اطرافم به این نتیجه رسیدند که کار نشد ندارد و میتوانند خارج بروند تا مدتها درس بخوانند و همانجا یک نفر را باب سلیقه شان یافته بیایند ازدواج بکنند و برگرداند و همه هم چه چه و به‌به‌شان به راه باشد. خیلی‌‌ها داماد را بیشتر از من پسندیدند تا قبل از آن به سلیقه خودم مشکوک بودم ولی‌ از بس همه قربان صدقه‌اش رفتند به خودم امیدوار شدم.

در طی‌ آرایش برای نامزدی یک بار صورتم با مواد ضّد عفونی کننده سوخت! و خوب معلوم است که چقدر مواد سفید کننده روی پوست سوخته من مالیدند تا معلوم نشود و آخر هم مثل یک کویر خشک، کنار لب سوخته‌ام مواد از هم پاشیده بود!

فامیلی را به آشتی کنان رساندم، نادیده‌های دور را به وصال هم و خلاصه سبب خیری دو چندان شدم. برای اجرای مراسم در دو سه‌ هفته‌ای که در خانه پدر مادری بودم، لباس نامزدی را دوختم (پارچه خریدم، مدل پسندیدم و به پرو رسانیده و پوشیدم)، لباس عروسی را از بیرون گرفتم، سفره عقد را خودم طراحی کردم، کیک سفارش دادم گل‌هایِ کیک عقد را با گل‌های سفر عقد ‌ست کردم، گل دست و ماشین را سفارش دادیم، حلقه‌ها خریدیم، طلا پسندیدیم کارت سفارش دادیم، آینه و شمعدان پسندیدیم و بعد نپسندیدیم ولی‌ یک شب مانده به مراسم بالأخره خریدیم!

در این بین اوضاع بازار طلا و دلار عالی‌ بود  یعنی‌ ما قیمت میکردیم بر می‌گشتیم یک برابر و نیم شده بود، انگار همه می‌دانستند که قرار است ما که نوه فلانی‌ هستیم بعد از این همه دعا و سنا ی مادر و همسایه‌ها مراسم ازدواجی بر پا کرده و به خانه بخت روان شویم… آخر فهمیدم همه طلا و نقره فروشان شهر من در ایران اسمارت فون دارند و هر لحظه در جریان بالارفتن قیمت که مبادا سرشان کلاه برود و اشتباهی  قرانی ارزان بفروشند. خلاصه اگر خواستید شغلی‌ راه با اندازید و راکد بود ما را خبر کنید.

مراسم را در یک تالار بزرگ انجام دادیم و شام هم در خدمت دوستان عزیز بودیم  و البته تمهیدات حضور خویشان داماد از تهران را هم در مراسم فراهم دیده بودیم. یک روز تهران بودم، در خدمت خانواده داماد و از آنجا مستقیم راهی فرودگاه شدیم. خلاصه وقتی‌ برگشتم له له بودما، داغون!…در راه برگشت نیم روز  استانبول گردی کردم و فردای روز رسیدن سر کار تشریف بردم. یک ازدواج  ‌ام پی‌ فور…

That is a photo of my photo:

خواب!

خواب دیدم که چهار نفر رفتند در یک رودی، آب آنها را برد و من فقط دست یکی‌ را گرفتم از آب بیرون اوردم…دنبال بقیه بودم که به فکرم رسید باید آب درون ریه این یکی‌ را خالی‌ کنم، برش گردوندم که با دست بزنم پشتش، وقتی‌ آب‌هایی‌ که خورده بود را برگردوند تبدیل به یک ماهی‌ درشت شد من هم برای اینکه نمیره  انداختمش توی یک آب راهی‌ که از کنار رودخونه میگذشت…بعد دوباره قلاب انداختم توی آب برای گرفتن ماهی‌ (هیچ ماهی‌ در آب نبود)! یک مار قلّاب من را گرفت، مار آبی کوچیک بود که داشت میومد بالا تر، می‌خواستم بکشمش، هی‌ بزرگ شد، رنگ مار کبری، زرد و طلایی  شد …من هم رفتم کفشم را پوشیدم و با پا کوبیدم روی سرش، صدای خورد شدن استخواناش میومد… به نظر اومد مرده ! اومدم سرش را بگیرم گردنش را گرفتم و یکی‌ از دندونهاش را فرو کرد بالای شصت دستم، دو بار…دردم نیومد، به نظر اومد دستکش پوشیدم اما دستم زخم شدهٔ بود، مار عصبانی بود صدای عجیبی‌ میکرد، بالاخره سرش را گرفتم و لهش کردم، مرد.

یعنی‌ چی‌ شده؟ من از این خواب‌های اینجوریم میترسم، تعبیر میشن…

نوشته‌ی بعدی

می‌خواهم  در رویاهایم زندگی‌  کنم. جایی‌ که همه دوستت دارند، مادر ها مطمئن  هستند که تو به همه آرزوهایت رسیده ای و هیچ آه و دعایی که مملو از عشق مادرانست دلت را نمی‌‌لرزاند!  جایی‌ که هر وقت زنگ زدی همه چیز واقعا آرام باشد، تسبیحی به دست و نگران آینده نباشد.

ای کاش دوباره کودک می‌‌شدم که حتی از جنگ، و موشک بارانش فقط خاطرات خوش با هم بودنش برایم می‌‌ماند … دوست دارم یاد بگیرم، عاشق بشوم، فراموش کنم، ببخشم و مثل یک ابر بهاری ببارم و بروم.

نمیدانم از چه  بنویسم!  نمیدانم چرا دوست ندارم یا به نظرم اصلا ارزش ندارد  بیام بگویم

  • دیروز رفتم سوار کاری ولی‌ وقتی‌ رسیدم یکی‌ قبل از من با اسب رفته بود بیرون! زنگ زدم به صاحب اسب و جریان را گفتم. این نمی‌شه که هر  کی‌ هر وقت خواست بیاد سوار بشه!
  • برگشتنه از خیابون سریع رد شدم که به ترم برسم اون هم دم ایستگاه یواشش کرد ولی‌ من میدویدم تا به درش رسیدم و اون بدون اینکه بایسته گازش را گرفت و رفت!
  • وقتی‌ برگشتم، یک نفری که چند روزی هست در دانشگاه می‌بینمش، یک دختر ایرانی‌ که یکی‌ دو سال از من کوچیکتره و همسرش دکترای مکانیک داره!  و دوست این فامیلمون ه که اومده دانشگاه ما فوق بخونه بهم مسیج زده بود که میتونه به من زنگ بزنه یا نه!؟ من هم باهاش تماس گرفتم، گفت اشتباهی مسیج را به دلیل تشابه اسمی به من فرستاده و البته بعدا متوجه شده و براش مهم نبوده فقط براش مهم بود که ازم بپرسه که آیا مهمونی بودم که صدای مسیج‌ش را نشنیدم؟
  •  دوستی‌  به ظاهر صمیمی‌ دیشب دوباره یک ایمیل چند صفحه‌ای نوشته بود طبق معمول از برنامه‌های چند روز،  ماه  و سال آینده‌اش که در چه تاریخی قراره چه اتفاق اعجاب انگیزی در زندگیش رخ بده. ازت انتظار دوستی‌ داره، اما تا الان هر وقت ازش کاری خواستی‌ گفته انجام میدم و لحظه آخر منصرف شده!  یعنی‌ دستت توی حنا! آخرین باری که یادم میاد یک کاری برام انجام داد اینکه طبق  پیشنهاد خودش از دفاع دکترای من عکس گرفت ولی‌ یکیش سر نداشت! حتا یکیش واضح نبود! و من هنوز نتونستم بهش بگم امیدوارم از هر دستی‌ میدی دو دستی‌ پس بگیری!

عکسهای…

قرار بود عکسای `Joy` باشه، نه اینکه نباشه فقط نیمرخش هست :D   (عکس تمام قد ازش نداشتم:))) این عکسها همه از رو اسب گرفته شدند*…

‹Winter›

‹Summer›

*****

.

.

*قدیما از روی اسب تیراندازی میکردند حالا عکس میگیرند:)…

یکی‌ به داد من برسه!

آای مردم بیائید، کجایید که من را بردند، کشتند، دیوانه شدم از دست این همکار روس…بابا این چمپتِ کت و کله دست از سر کچل ما بر نمی‌داره…نمی‌دونم چی‌ از جون من  می‌خواد…دفتر کار این آقا سه‌ تا در داره…یکی‌ به دفتر کار من، یکی‌ به بالکن و دیگر به کریدوری که از کنار اتاق کار من می‌گذره…اوایل میومد کارهاش را وسط  دفتر من انجام میداد…نمیدونم! اینستال و ریبوت کردن کامپیوتر‌های جدیدش را…یک مدت بعد هر چی از اتاق کار  من رد شد در را میکوبید به هم! چند وقت بعد کلا نظرش عوض شد و تصمیم گرفت از در توی کریدور رفت و آمد کنه و دیگه از وسط اتاق من برای رسیدن به بیرون رژه نره…حالا این آخرین بار رفته آسمون ریسمون به هم بافته که من را از دفتر کارم بیرون کنه…ولی‌ من نمی‌خوام برم، جام را خیلی‌ دوست دارم و این کمال نامردی ه…اینقدر عصر تا حالا حرص خوردم، عصبانی شدم، از این همه پستیش گریه کردم…داد زدم…آخه نمیدونم چیکارش کنم…حرف بردن آوردنش هم که کلا به سرعت برق ه…نمیدونم چیکارش کنم…من نمی‌خوام از جام تکون بخورم خدا یا به کی‌ بگم:((((( آرامش را ازم سلب کرده…